تبعید ,تبعید, پذیرفته ای که تبعید شوی؛ تعهد داده ای , مگر نمیگویی اینجا مرداب است!؟ مگر اینجا هوای مانده ی عفن ندارد ؟!مگر روزگاری نمیگفتی از کارمند شدن متنفری, از کارت زدن ,ظرف غذا آوردن, دیر به سرویس رسیدن چشم و هم چشمی های همکاران مگر روزگاری نمیخواستی هیچکاک شوی یا آیزنشتاین یا حتی همین ((ب ب ))خودمان اصلا همین(( ا ض ج)) .... چه به روزت آمد ؟؟؟؟برای زندانت؛ برای سیاهچالت؛ اعلام نیاز میگیری الاغ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نظر به نیاز این واحد به خدمات انکیدوی احمق لطفا محل خدمت ایشان را همین سیاهچال ما تعیین فرمایید؛باتشکر من با حال خدا خوب کرده
آخر چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
میدانم پایبند شده ای, ((دچار, دچار یعنی عاشق ,وفکرکن که چه تنهاست ماهی کوچک, وقتی دچار ابی دریای بیکران باشد ))کاش روزگارکمی آنطور که تو میخواستی میچرخیدکاش آن روز که سعی می کردی گوریل پشمالویی شوی آن چشمهای سیاه تو را به میهمانی خود دعوت میکرد وتو آنقدر سرگردان نمیماندی که راه را گم کنی وبه قولی هزاران سال نوری از ما و قافله ما دور بیفتی ویا ....انوقت راحت وآرام به تبعیدت میرفتی و حتی برای باز ماندن در هیچ سیاهچالی پیش هیچ احدی سرخم نمی کردی ومجبور نبودی واز هیچ زندانی اعلام نیاز هم نمیگرفتی
وتفدیر چگونه با ما به بازی نشسته است!!!!!!!!*آی عشق آی عشق !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شد به قلم در بیست و ششم اردیبهشت 1384
|
اهورا یا اهریمن **بگو **جهان را به کدام یک وانهادی **چگونه میان این یا آن راست ترین را ندانستی *
اهورا یا اهریمن **بگو **از کجا آنان را ندانستی *
اهورا یا اهریمن **بگو **کدام پاسخ دهنده دعاهای مقدسندوکدام کیفر دهنده تردید های نامقدس *
اهورا یا اهریمن **بگو**چرا دعاها شنیده نمی شوند وتردیدها؟؟؟؟؟؟*هزار بار دعا کردم وتنها یک بار تردید!!!!!*
اهورا یا اهریمن **بگو**چرا اهریمن اینقدر هوشمند است که کوچکترین آنی را درمی یابد واهورا ؟؟؟
******************مادر ***********************
چگونه جهانت را اینهمه سال به اهریمن وانهادی* ومرا!*ومرا!*واهریمن را*
ایلی ایلی لما سبقتنی؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!

نوشته شد به قلم در بیست و دوم اردیبهشت 1384
|
بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست بگشای لب که قند فراوانم آرزوست
ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر کان چهره مشعشع تابانم آرزوست
گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا برو آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست
وان دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست وان ناز و باز و تندی دربانم آرزوست
این نان و آب چرخ چو سیلست بیوفا من ماهیم نهنگم عمانم آرزوست
یعقوب وار وااسفاها همیزنم دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست
والله که شهر بیتو مرا حبس میشود آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او آن نور روی موسی عمرانم آرزوست
زین خلق پرشکایت گریان شدم ملول آنهای هوی و نعره مستانم آرزوست
گویاترم ز بلبل اما ز رشک عام مهرست بر دهانم و افغانم آرزوست
دی شیخ با چراغ همیگشت گرد شهر کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند یافت مینشود جستهایم ما گفت آنک یافت مینشود آنم آرزوست
هر چند مفلسم نپذیرم عقیق خرد کان عقیق نادر ارزانم آرزوست
پنهان ز دیدهها و همه دیدهها از اوست آن آشکار صنعت پنهانم آرزوست
خود کار من گذشت ز هر آرزو و آز از کان و از مکان پی ارکانم آرزوست
گوشم شنید قصه ایمان و مست شد کو قسم چشم صورت ایمانم آرزوست
یک دست جام باده و یک دست جعد یار رقصی چنین میانه میدانم آرزوست

نوشته شد به قلم در یکم اردیبهشت 1384
|