تبليغاتX
انکیدو
خدایا سلام خدایا دوست دارم خدایا یه دقه حرفم رو گوش بده ,,,,,خوابم ,مدتهاست خوابیده ام ,خوابیده ام ودارم از اون خوابهای بد میبینم خوابهای بدی که مدام آرزو میکنی که تموم شه وبیدار شی اما تموم نمیشه میدونی که خوابه کابوسه میدونی که داری خواب میبینی سعی میکنی که از خواب بیدار شی اما دست خودت نیست تو نمیتونی خودت رو از خواب خودت بیدار کنی مث یه ماهی که توی یه برکه است اون نمیتونه خودش رو از اون برکه نجات بده اون فقط توی اون برکه غرقه مث من که توی این کابوس غرقم من خودم نمیتونم از این خواب بیرون بیام پس یا از این خواب بیدارم کن یااین کابوس رو عوض کن//// اینجا دیگه بیشتر از این نمیشه موند وحرف زد پس شاید یه وقت دیگه.........
نوشته شد به قلم در هجدهم خرداد 1384 |
1-مي خواني دوباره ميخواني غمت ميگيرد حسوديت ميشود وقتي ميخواني :((اين ميكروسكوپ كه دريچه جديد و عجيب غريبي بود را يك مرد كه دخترك را دوست مي داشت و براي آينده اش خيلي آرزو داشت برايش خريده بود . عمو جان به او گفته بود ...))حسوديت ميشود ,نه به دخترك-كه الان براي خودش خانمي شده و شايد نگراني هاي عمو را پاسخي داده درخور -بلكه به عمو, عمويي كه ميتواند نگران آينده برادر زاده اش باشد به او دريچه اي ببخشد براي شناختن نا شناخته ها ويا محكي براي جدا كردن طلا از مس حسوديت ميشود به اين نگراني به اين دوست داشتن /2-گوشي را برميداري وشماره ميگيري چند كلمه اي باخواهرت صحبت ميكني , از او مي پرسي براي كنكور سال آينده درس ميخواند يا نه واو پاسخت ميدهد كه :اي...ميپرسي ديگر چه كسي آنجاست واو ميگويد:مامان ....-مادر ,مادر ,با خودت فكر ميكني كه چقدر دلتنگش شده اي ,دوست داري سر روي زانويش بگذاري وبياسايي -ميگويي :ميشود با او حرف بزنم ,ميگويد:بله چندلحظه در سكوت ميگذرد وصدايي در آن سوي خط ميگويد :ديي,ديي,جيك ....جيك ...غش ميروي رهاي توست كه آنسوي خط به خانه مادربزرگ رفته غافلگير ميشوي و كبوتر دلت در فقسش ميزند...............با مادر رها صحبت مي كني واو دوباره ميگويد كه رها با تنها كسي كه تلفني خوش وبش ميكند داييش است كه او ديي صدايش ميكند واين ديي تويي دلت براي رها ميسوزد /3-مهماني,با رهابازي ميكني -تمام تلاشت راكرده اي تا نگاهها واخم و تخمها را فراموش كني نديده بگيري -كمي با اين بچه كه براي تولد يك سالگيش آنجايي روي زمين غلت ميزني خودش را به تو ميچسباند اورا كنار خودت دراز ميكني وبچه سرش را روي بازويت ميگذارد وخوابش ميبرد /4- به خانه رسيده اي ,شش ساعت تمام در اتوبوس بوده اي وشب تا صبح را پلك نزده اي ميخواهي بخوابي ساعت 5 است وتو بايد ساعت هشت سر كارت باشي خوابت مي آيد ميخواهي بخوابي كه او به سراغت مي آيد ميخواهي بخوابي ميگويد بازويت را زير سرم بگذار ميخواهي بخوابي ميگويد به من توجه كن ميخواهي بخوابي ميگويد چرا دستت را زير سر رها ميگذاري تا بخوابد ميخواهي بخوابي او نميگذارد/5-حسوديت ميشود به آن دختر كه آن عمو نگران حالش است وبه آن عمو كه آزادانه براي دختر بچه اي كه دوستش ميدارد ميكروسكوپي ميخرد تا آنچه را ديگران نميتوانند او بتواند ببيند دلت ميسوزد براي رها كه عيديي كه بايد دييش برايش بخرد را كس ديگري ميخرد تا نكند ديي پول اضافه خرج كندتانكند لگويي را كه ديي جان دوست دارد كه رها داشته باشد را برايش بخرد/6- خنده دار نيست, بايد با آنها كه دوستشان ميداري به احتياط رفتار كني وحتي هديه ات را نپذيرندچرا كه ديگري به جاي تو هديهاي داده است كه تو دوست نداري /7-آيا روزي كه رها بزرگ بشود -به اندازه آن دختر بزرگي كه اكنون خانمي شده-خواهد نوشت: دخترك حالا باز هم دخترك است با اينكه بزرگ شده اما آنچه امروز ندارد يك ديي جان است كه نوك انگشتش سوزن بزند و دردش بيايد .... اما يك چيز عجيب و واقعي و تازه يادش بدهد . آي ديي جان كجايي ؟؟
نوشته شد به قلم در سیزدهم خرداد 1384 |
بیتابم میکنی ,بی قرار , به رقصم می آوری, معنای واقعیت خلسه است ,چشمانم را میبندم تمام چهار حسم راتعطیل میکنم و تنها صدا میماند زخمه میزنی نه به چوب وفلز نه به پوست به دل من به دل من که هر روز مشتاق ترت میشوم مشتاق به صدایم در می آوری اما من زبانی ندارم که نوایت را به گوش دیگران برسانم ******تنها محکوم به شنیدنم پس من سکوت میکنم وتو روایت کن از آنچه من دوست دارم از تمام چیزهای دوست داشتنی از شرق, شرق که من دوستش دارم شرق با نواهای دلنشینش با مردم فقیر اما مهربانش با قالی ,دشتهای فراخ وکوههایش در افق دوردست **** بیتاب ترم میکنی به نوایت گوش میدهم ای یادگار تمام احساسهای عاشقانه که اگر عشق نبود هیچ ناله ای ازهیچ چنگ وچوب و سنگی بر نمیخواست ومن میستایم تورا که نوای گمشده چشمهای سیاه *******اه باید بروم برای این شاسگول چیزی را بخوانم **************چه حیف!!!! میگویند شقشقه هدرت**** چه میگفتی از چشمهای سیاه بازگشته از سفری طولانی میگفتی که سهم من از آنها تنها نگاه های گاه به گاه دزدکی است چشمهایی که نمیتوانم خیره در آنهانگاه کنم -ساعتهای طولانی - نمیتوانم آنها راببوسم نمیتوانم آنها را مال خود بدانم با آنها جهان را ببینم آن چیزها که دوستشان میدارم ******************باز حدیث این چشمها مرا باخود برد !!!ببخش به بالا بر خواهم شد, برچمن خیس خواهم نشست ,چشمها را میبندم, نوار را سر میکنم و به نوای آسمانیت دل خواهم سپرد***بزن با زخمه ات غزل بر دل من بزن ازنو نوار را سر خواهم کرد برای گیلگمش ,کیهان کلهر وشجاعت حسین خان
نوشته شد به قلم در نهم خرداد 1384 |