هيچ مي داني چرا چون موج
در گريز از خويشتن؛ پيوسته مي كاهم ؟
زان كه بر اين پرده ي تاريك اين خاموشي نزديك
آنچه مي خواهم نمي بينم
و آنچه مي بينم نمي خواهم

نوشته شد به قلم در بیست و هشتم مرداد 1384
|
انكيدو سلام ،انكيدو تو تنها يك مسافري ،يك مسافرٍ !چند روزي هستي وبعد ...تو سفري را آغاز كرده اي ،خواسته يا نا خواسته ،هيچ فرقي نميكند تودر سفري و در اين سفر كساني تورا همراهي مي كنند و اغلب تو آنها را انتخاب نميكني اين راه است كه آنها را با تو همراه ميكند تو در اين سفر چند روزي را با آنها هستي و فردا شايد باشند و شايد نباشند همانگونه كه پيش از اين چنين بوده است . همسفراني را بسيار دوست داشته اي كه اكنون با تو نيستند .شايد تنها چند ماهي يكبار راهت از كنار راه آنها بگذرد بنشيني سلامي ،گپ و گفتي ، بوسه اي نگاه وكلام محبت آميزي وبعد دوباره تو ميروي به راه خودت وآنها به راه خودشان آنها هميشه با تو همسفرند حتي اگر نباشند ،آنها جزء كوله بار تواند،جزء سرمايه ات اما آنها هم به راه خود ميروند وتو به راه خودت توي راه همسفران ديگري هم پيدا خواهي كرد ؛كه سفر با تو همراهشان ميكند ،ميتواني آنها را دوست داشته باشي توي راه با آنها از پوزش پروانه سخن بگويي در رزم و رنج و بزمشان شريك باشي و در رزم و رنج و بزمت شريك باشند دوري راه را در كنارشان كوتاه كني يا نه آنها هم مي توانند چنين كنند اينجا تو انتخاب مي كني يا انتخاب مي شوي كه با كي همسفر باشي واين انتخاب دلايل زيادي ميتواند داشته باشد ،اين كه تو يا همسفرت از چه منظره اي در راه خوشتان مي آيدچند دقيقه اي شما را در كنار هم نگاه ميدارد تا آن منظره را ببينيد و برويد ،اين كه تو يا همسفرت براي غلبه بر رنجي مشترك در كنار هم مي جنگيد يا لختي كنار هم به گفتگو از آنچه دوست ميداريد مي آساييد اما دليل بزرگتري نيز وجود دارد بسيار مهمتر ...وآن ((من ))توست
اين من است كه به تو ارزش آن را ميدهد كه با كسي همسفر شوي يا ارزش آن را داشته باشي كه همسفرت شوند . كه دوست بداري يا دوستت بدارند اصلا اگر اين من اين انكيدو وجود نداشته باشد چه چيزي بايد به سفر ادامه دهد بجنگد يا دوست داشته باشد و دوست داشته شود تو اگر در اين سفر پاي راه باشي همسفرت ميشوند اگر وجود نداشته باشي چه چيزي را.....؟تو بايد همسفر باشي نه وبال بايد رهرو باشي ،همسفر باشي نه آويزان كه اگر پايي براي رفتن نباشي تا به خودت بيايي همسفرانت رفته اند وتو تنها مرده اي اگر زنده باشي ارزش همسفر شدن را داري اگر نه اگر غرق بشوي ميميري ويك مرده فقط شايسته ترحم است ونه دوست داشتن وهمسفر شدن فرق نميكند در چه غرق بشوي در دريا ،در غم در رنج ويا حتي در خود همسفرت كه دوستش داري كه حتي اگر در خود او غرق شوي(( من)) خودت را خواهي كشت وفقط شايسته ترحم ومدارا خواهي بود آيا اين را دوست ميداري ؟؟؟!!!انكيدو دوباره نگاه كن ؛همسفرانت هيچ مسئوليتي درباره تو ندارند؛آنها تنها همسفر تواند آنها با تو همراهند ميتواني از دلمشغولي هايت با آنها سخن بگويي دوستشان بداري از ديدنشان شاد شوي با آنها در شادي ورنجت شريك شوي و از شادي آنها شاد باشي يا براي كاستن رنجهايشان بكوشي تنهاهمينقدر .....
ميتواني دوست داشته باشي كه با همسفري راه بيشتري را طي كني از او يا از خدا بخواهي كه همراهت باشد
اما سفر قانون خودش را دارد ممكن است تو خسته باشي و توان رفتن را نداشته باشي؛يا شرايط بيش از اين ماندن را نداشته باشي ؛
نبايد بخواهي كه او بماند ممكن است او راهي را برود كه تو دوست نداشته باشي ، بگذار برود تو راه خود را خواهي رفت ،براي او هم چنين است .هيچ كس نميتواند ديگري را مجبور به همسفر شدن با خودش بكند .
انكيدو يادت باشد . هميشه يادت باشد ((من ))را فراموش نكن مگذار ((من ))بميرم كه اگر چنين شود تفاله اي
قابل ترحم بيش نخواهي بود،تو كه چنين نميخواهي !!!!!!!!!!!!!

نوشته شد به قلم در چهاردهم مرداد 1384
|
امروز روز تولد انكيدو بود انكيدو سي ويكمين سال از عمرش را شروع كرد او سي ويك گام به سوي سرنوشت محتوم خود برداشته است به سوي سرنوشت محتوم تمامي بشريت انكيدو دوباره به خود نگاه ميكند او هيچ كار نكرده است كه بتوان او را راهي به سوي جاودانگي دانست انكيدوامروز غمگين تر از تمام زادروز هايش بود زادروز!!!
اين دنيا به او چه داده است كه بتواند روز ورود به آن را روزي خوب فرض كند ؟؟؟؟انكيدو از خويش از خويشتن خويش ميپرسد :تو به اين دنيا چه داده اي ؛سي سال در اين بيابان تنهايي منزل به منزل را طي كرده اي اما مثل روز اولي تنهايي و ساكت با روحي كودكانه !!!!انكيدو چند گام ديگر تا سرنوشت محتومت وقت داري؛ نميداني پس احتمالا وقت كمي داري اگر ميخواهي جاودانه شوي عجله كن تنها كه نبايد گيلگمش به دنبال آب زندگاني بگردد شايد اين بار تقدير تورا به سوي جاودانگي رهنمون شود انكيدو زمان براي جاودانه شدن بسيار كم است باش كه چون اسكندر خواب تو را با خود نبرد باش كه تو چون خضر زنده جاويد بماني تنها يا با او كه دوستيت را شايسته است

نوشته شد به قلم در دوم مرداد 1384
|