پرنده اي تشنه
تنها
كنار حوض بي آب
دو پرنده
در سايه سار درختي
برنقشينه بشقاب
دوباره نگاه كن
در هرم آفتاب
خدارا
تاكي
مي پايد اين سراب

نوشته شد به قلم در نوزدهم شهریور 1384
|
خدايا دوباره آمدم خسته تر از هميشه خس ته تر از هرچه زخم تنها خسته از تمامئ آنها كه آفريده اي از تمام اين موجوداتي كه در اين دنيا هيچ كاري جز آزارديگران ندارندآزار آنان كه دوستشان دارند آنقدر كه بگويند غلط كردم از اين كه تو را دوست داشته ام از اين كه تو را دوست دارم خدايا واقعا چرا چرا آفريدي آن روز كه من نبودم چرا خواستيم ؛ نميدانستي رنج رنج رنج خواهم كشيد ؛ميدانستي ميدانم كه ميدانستي اما آفريدي چرا ؟؟/خودت ميداني اما حالا كه آفريده اي چرا رنجم ميدهي 0من از تو شاكيم چرا مرا براي رنتج آفريدي چرا آنقدر خوب نيافريدي كه رنجم شكوفا كند چرا آنقدر بد نيافريدي كه غوغا كنم چرا ميانه چرا اين ميان كه هيچ ارزشي جز مردن نداشته باشم چرا اين قدر با من بازي ميكني مگر من چه معصيت بزرگي به در گاهت كرده ام اين بازي را تا كي ادامه خواهي داد توكه آنقدر بزرگي كه در مخيله نميگنجي چرا با من سر بازيي اينچنين داري چرا اينگون ميچرخانيم ميرقصانيم به بازيم برميداري چه لذتي از اين همه رنج من ميبري مگر من همقد توام كه اين گونه سر به سرم ميگذاري اين همه چرا ررا از كه بپرسم چرا مخفي شد ه اي وپاسخم را نميدهي يا جانم را بگير يا خودت يا نشانه ات را نشانم بده اين حرف را كاملا جدي بگير

نوشته شد به قلم در شانزدهم شهریور 1384
|
خدايا دوباره آمدم خسته تر از هميشه خس ته تر از هرچه زخم تنها خسته از تمامئ آنها كه آفريده اي از تمام اين موجوداتي كه در اين دنيا هيچ كاري جز آزارديگران ندارندآزار آنان كه دوستشان دارند آنقدر كه بگويند غلط كردم از اين كه تو را دوست داشته ام از اين كه تو را دوست دارم خدايا واقعا چرا چرا آفريدي آن روز كه من نبودم چرا خواستيم ؛ نميدانستي رنج رنج رنج خواهم كشيد ؛ميدانستي ميدانم كه ميدانستي اما آفريدي چرا ؟؟/خودت ميداني اما حالا كه آفريده اي چرا رنجم ميدهي 0من از تو شاكيم چرا مرا براي رنتج آفريدي چرا آنقدر خوب نيافريدي كه رنجم شكوفا كند چرا آنقدر بد نيافريدي كه غوغا كنم چرا ميانه چرا اين ميان كه هيچ ارزشي جز مردن نداشته باشم چرا اين قدر با من بازي ميكني مگر من چه معصيت بزرگي به در گاهت كرده ام اين بازي را تا كي ادامه خواهي داد توكه آنقدر بزرگي كه در مخيله نميگنجي چرا با من سر بازيي اينچنين داري چرا اينگون ميچرخانيم ميرقصانيم به بازيم برميداري چه لذتي از اين همه رنج من ميبري مگر من همقد توام كه اين گونه سر به سرم ميگذاري اين همه چرا ررا از كه بپرسم چرا مخفي شد ه اي وپاسخم را نميدهي

نوشته شد به قلم در شانزدهم شهریور 1384
|