دو تكه از شعر سهراب وصف حال اين روزهاي منه كه مينويسمشون
بوی هجرت می آید:
بالش من پر آواز پر چلچله هاست
صبح خواهد شد
وبه این کاسهء آب
آسمان هجرت خواهد کرد
****
چرا گرفته دلت مثل آنکه تنهایی
چه قدر هم تنها
خیال می کنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی
دچار یعنی
..........عاشق
و فکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد
و چه فکر نازک غمناکی
زيباتر از آن كه در خيال بگنجد
دشتها با بودن ما زيبا بود آفتاب و ابر و قاليچه و كوزه كه
((اين كوزه چومن عاشق زاري بوده است))
گاه باران بود وما با باران به رقصي حماسي برميخواستيم
زيبا بوديم درست يادم است زيبا
زيبا بوديم و باد بود وبهانه و بودا و باد
باد ميآمد و ما تنها شيفته ي زيباييمان بوديم
بي هيچ باور باد ،باران، ابر، تندر، رعد
ورعد همچنان مي غرييد بي باور زيباييمان
باد آمد
وما كه شيفته ي زيباييمان بوديم
باد رانديده ميگرفتيم
باد ميآمد بوران برق بد بدي -بدحال ميشوم حالا -وما
نديديم كه او را چگونه با خود برد
((تا سبزه ي خاك ما تماشاگه كيست ))
باد كه او را برد ما تنها شديم
ديگر زيبا نبوديم
ديگر ما نبوديم
دامها بودند در راهمان و ددان و ديوان پيروز بخت
چشم ها بود
چشمه ها و نظرها
بيار نظر قرباني كهنه را مادرم از صندوق خاطري
،خاطره اي كه نيست
وما ميان نظر ها رفتيم
ميان نظر بازيها كه ((در نظر بازي ما بيخبران حيرانند))
ما رفتيم تن ها تنهاي تنها
وباد ماند زشت، پلشت، زشت، دروج...
حالا اي باد ، اي برادر،اي بيم بيكس آشنا
با من بمان
با م....