خشک چوب و خشک نای و خشک پوست
از کجا می آید این آوای دوست
موسیقی همیشه جادویم میکند حسرتی است مانده در دلم اما سهمم از
موسیقی تنها شنیدن آن است. نه سواد موسیقی دارم ونه قدرت نواختن
وخواندن تنها میشنوم ومیشنوم اما سحری است از آن در دل و جانم
فکر میکنم شاملواست که میگوید شعر عقده ی فرو خورده ی موسیقی
است در من
اما همیشه هم موسیقی در خور پیدا نمیشود شاید همین تمنای تازگی است که
آهنگسازان و خوانندگان را بر آن میدارد تا بخواهند که طرحی نو در اندازند و به
تلفیق و ترکیب موسیقی ها دست میزنند
در چند روز گذشته به موضوع موسیقی تلفیقی زیاد فکر کردم نمیدانم چرا ...
من حسین علیزاده را بسیار دوست میدارم ترکیبها وتلفیقهایش را از نوبانگ
کهنش بگیر تااز اعصار و راز نو اما به تماشای آبهای سپید چیز دیگری است
ترکیب عجیب دو دوک ژیوان گاسپاریان با سازهای همیشگی علیزاده او ترکیباتی
میسازد غریب و گوشنواز که همیشه عمق عمق عمق وطن را به یاد میآورداز
عجیب ترین وبدیع ترینشان که متاسفانه به نظر در کاست زیر تیغ وجود ندارد
استفاده ی او از فرز آهنگری به عنوان یک ساز در صحنه های رعب آور کارخانه
است .

چند روز پیش آلبا را شنیدم از کروه نور تلفیقی از موسیقی قرون وسطی و
موسیقی مقامی ایران که بعضی از قطعاتش شاهکار بود

پیشنهاد میکنم آنرا بشنوید

چند سالی است که کیهان کلهر و شجاعت حسین خان گروهی به نام غزل تشکیل
داده اند که تلاش میکند ریشه های مشترک موسیقی ایران وهند را به عنوان دو
تمدن کهن به نمایش بگذاردمجموعه های غزل از آنها بسیار شنیدنی است
مجموعه ی باران از آنها چند روز پیش به دستم رسید بسیار لذت بردم قطعه ی
آتش از این مجموعه بعد از مدتهاتنها موسیقی ای بود که اشک در چشمانم حلقه
کرد قطعه آتش را میتوانید اینجا بشنوید

البته پیش از آن ترنج محسن نامجو این بلا را به سرم آورد
بگذریم
چند شب پیش روبروی پارک ملت تلفیق دیگری دیدم که سخت منتظرم
وامیدوار تا کاری از آنها را به صورتی درست وزیبا دو جوان جالب که
کنار خیابان نشسته بودند به دونوازی گیتارو دف ترکیب عجیب و زیبایی
بودکودکم چنان به وجد آمده بود که بیا وببین سخت مرا به یاد محسن نامجو
وعبدی انداختند
ذهن فلز...
نواها از تو برمیخیزد
خیالها،نگاره ها
در تو جای میگیرد
رنگهای بی بدیل خاطره
نگاهها
گاه ها
بی هیچ کم وکاست
ذهن سرد فلز
به یاد می آوری
هر آنچه هست
بی کم و کاست
اماچون من
دلتنگ ...
دلتنگ ...
دلتنگ...
نمیشوی
مردی می رقصید
بی هیچ کف زننده ای
صدای داریه
در گوش من بود اما ...
کنار جاده
مردی میرقصید
با دستمالی قرمز
به دست
چشم در چشمانش دوختم
چشم
در چشمانم
در عمق چشمانش
مغموم و منتظر
این من بودم
مغموم
منتظر...
حتی به خاطر خاطره ات هم باز نمیگردم
-اصرار نکن
جواب نمیدهد-
بگذار و
بگذریم
خاطره این همه شبها هیچگاه به خاطرمان باز نخواهد گشت
-اصرار نکن
جواب نمیدهد-
مرور می شوم
در تمام خاطره ها
اما دیگر هیچ خاطره ای
نمانده است.
*****
کلید من:
بی سبب خاطر مشوش میکنی
خاطره یاری نمیدهد
مرد با خویشتن خویشش گفت.
هرم آفتاب تابستانی
درخت در دوردست
نهر آب
سایه ای دل انگیز
این راه تمام نمی شود دیگر
مرد دریا ندیده
طاقت راهش نبود
درخت در پس پشتش بود و
نهر آب
و سایه ی دل انگیز
مرد تشنگی دریا را نچشیده بود
ونهر آب
در پس پشتش
تنها خاطره ای از او داشت
در ذهن کوچک جاریش...