دریا
با این مه
که مرز جشمانم شده
وسوسه ی شگفتی است برای فروشدن
میترسم
مه که فرا بگیردم
در آبم و آبرویم را ریخته ام تابا خودش ببرد
کاش اشک کمی امان میداد
تاصدای سکوت قدم های قطره ها را بشنوم در آغوش مه
کمی آن سو تر
شاخ خشکیده
پنجه در مه کشیده است
تابه سان زخمی عمیق در خاطره ی خاطرم بماند
زخم عمیق تنهایی...