دکمه ی پایین را فشاربده!
چراغ روشن میشود!
صفحه هنوز سفید سفید است
بی هیچ نشانی از نشانه ای کوچک
چیزی شبیه یک پاکت نامه
یا پیکانی شکسته
این شهر بوی نان نمیدهد
بوی باران نمیدهد
بوی برگ زرد ریخته بر کوچه باغ غریب را هم نمیدهد
این شهر بوی آن تکه سفال لعابدار لاجوردی میدهد
که توام دادی.
این را که ابتدای نام من است
وبالا میرود از دستان تو
تا شکوه دیدگانت
میخوام بوسه براین حرف سبز
هجای مبهم تردید را
باشد آن حرف مبهم خونین
بشکند
غبار این همه سکوت
خودت را نزن به ابن میله ها اینقدر
خسته ام کرده ای دیگر
برو
بپر تا این همه دردها هم با تو بپرد
برو
دیگر نمیخواهمت
نمیخواهم....
دور میشوی
دور تر میشوی به دست دراز کردنم
هر چه میدوم به سویت
میدوی روی گل
روی باغچه
روی سایه ی علم
روی آب
میروی و من هنوز حسرتم
حسرت
سایه ات شدن