تبليغاتX
انکیدو

ادامه مطلب
نوشته شد به قلم در دهم مهر 1388 |
 
یه دوستیه که هر چند وقت یه بار از شهرFremont آمریکا به من سر میزنه، دوست دارم بدونم کیه

کنجکاویه دیگه چیکارش میشه کرد

نوشته شد به قلم در دهم مهر 1388 |
اینجا رو دوس دارم . جای کوچیکیه اما دو سش دارم  یه جورایی اصالت داره

باید از ورودی درازی که یه کوچه است که هیچ کاربری نداره جز این که خیابون رو از ورودی مسجد جدا کنه - یعنی اقتصاد و روزمره گی رو از عبادت از خدا از آرامش -  عبور کنی و از در شمالی مسجد بیای تو واز در غربیش که راه داره به بازار خارح شی چهار سوق رو رد کنی و بری به راسته ی لباس فروشها اونجا رو بری تا آخرش و اونوقت قهوه خونه ی مش قاسم 

یه قهوه خونه ی کوچیک که شاید از 20 متر بزرگتر نباشه با چند تا میز کوچیک یک نفره و دور تا دور ش نیمکت و دیوارایی پر از عکس از عکسای طیب گرفته تا تختی تاکشتی گیرا و باستانی کارایی که لخت شونه در شونهی هم عکس گرفتن تا چند تا پوستر  رنگ و رو رفته  از نقاشی های قهوه خونه  ای یه ضبط صوتم همیشه آهسته یه چیزایی پخش میکنه  یا مال مجالس دراویش یا آهنگای کوچه بازاری قدیمی و یه عکس از درویش پیری که کشکول در دست داره وبالاش نوشته شده  121 و زیرش فکر کنم مفتون علیشاه یا اسمی شبیه این...

اینجا همه چیز مراسمی داره و حرمتی برعکس این قهوه خونه ها ویا رستورانهایی که بهشون سنتی میگن این مش قاسم ما هر کاری رو با آدابی انجام میده که من خیلی کیف میکنم  

چای حرمت داره اینجا  و  املت و ...

اگه بگی عمو قاسم یه چای بده  حتما استکانی رو که قبلا هم شسته بود باز آبجوش میگیره و به نوعی استریل میکنه  و بعد یه چای تازه دم بهت میده لبریز لبسوز لبدوز

اگه لوبیابخوای از ظرفی که همیشه دربسته است برات لوبیا میریزه و بعد ازت میپرسه و آبلیمو و کره ی آب شده چاشنیش میکنه

املت و نیمرو هم همیشه با فلفل و نمک و پیاز قاچ نخورده سرو میشه

و اگه  ناهار بخوای که معنیش همون دیزیه ازت میپرسه که کم آب یا پرآب کم چرب یا پرچرب و وقتی دیزی سر میزت میاد  کاسه و قاشق و گوشتکوبت با آب جوش استریل میشه و سبزی خشک  و گل پر به دیزیت اضافه میشه و نون سنگک ولواش و ترشی

من اینجا رو دوس دارم غذاش رو صدا و بو و  نظمش رو  و فضای اصیلش 

و حرمتی رو که مش قاسم برای خودش ، کارش و برای تو مشتری قائله

امروز سر ناهار داشتم فکر میکردم اگه روزی باشه که من دیگه لازم نباشه تو این شهر باشم  یکی از جاهایی که گاهی هوسش رو خواهم کرد همین قهوه خونه ی کوچیک ته بازاره...

نوشته شد به قلم در هفتم مهر 1388 |
امروز بعد سالها دوباره دیدمش

از آن سالها چیزی که در ذهنم مانده بود زیبا بود

آن سالها من دانشجوی تازه وارد دانشکده بودم و او سال بالایی، آن هم نه از آن سال بالایی ها که یول باشند و غیر قابل اعتنا، نه از بهترینها بود و مورد توجه خیلی ها، مخصوصا من دوستش داشتم ، او ودوست دیگرش را

از آن سالها چیزی که در ذهنم مانده آرامش نگاهش بود و مهربانیش و ریش بلند سیاهش

دو سال از دانشکده من گذشته بود و من برای کار آموزی رفته بودم مرکزی که او بعد از فارغ التحصیلیش رفته بود وآنجا دوباره دیدمش با همان سیاهی ریش بلندش و همان آرامش نگاهش

گفتم: چرا تهران را رها کردی و آمدی اینجا

گفت: میخواهم گوشه ای در آرامش زندگی کنم و  زندگی  

و دیگر ندیدمش تا امروز اما در تمام این سالها آدمی بود که برایم وجود داشت خیلی زیاد وجود داشت

امروز دوباره دیدمش در جلسه ای که خیلی ها که آنجا بودند را دوست نمیدارم اما وقتی وارد شدم او آنجا بود و هنوز آنقدر برایم دوست داشتنی بود که بی هیچ ملاحظه ای ببوسمش و دستی به گرمی...

چند وقتی است که او به مرکزی که حالا من کار میکنم آمده به عنوان معاونی که من کارمند معاونتش هستم شاید میبایست پیش از اینها به دیدارش میرفتم اما حسی نمیگذاشت که نکند رشید آن رشیدی که میشناختم نباشد...

امروز دیدمش ریش بلندش حالا اما سفید بود - راستی چه زود - و هنوز همان آرامش در نگاهش...

تبریک میگویم به رشید جعفری که حالا معاون سیمای ماست و به خودمان که او معاون سیمای ماست

نوشته شد به قلم در هفتم مهر 1388 |