تبليغاتX
انکیدو - زلزله ای در خاطر

   خشت خشتت را میشناختم٬ دیوارها٬ پنجره های قدی٬ داربست چفته ی مو آفتاب دل انگیز بهار و نم نم بارانت را٬

    سالیان سال با هم بودیم و تو بسیار پیشتر از من هم بودی

    در خاطراتم گمشده ای امروز تمامی نوروزهای عمرم اولین جایی که رفته بوده ام تو بودی

    وقتی شور نو شدن سال مرا به دیدن پدر بزرگ میکشاند٬ در که می گشودندم تو در برابرم بودی با تمام شناخته ها و ناشناخته هایت با تمام رازهایت٬ شبستان بزرگ کنار در- دلباز و دوست داشتنی- راهرویی که دو اتاق طبقه اولرا به هم وصل میکرد خود اتاقی بود در حد یک هال که در انتهایش-سمت چپ- آشپزخانه بود. و انباری پر از راز که زیر پله بود و فضولی برانگیز برای من که کودکی بودم فتنه کاروبالایش که راه پله بود به طبقه دوم که دو اتاق بزرگ داشت در چپ و راست و شبستانی در میانه یآن با یک رف کوچک که تا یادم هست بر رویش کلبه ای از چوب کبریت و مقوا جا خوش کرده بود یادگار دایی کوچکترم که دستی در هنر داشت و گاه نقاشی هم میکشید-آرزو بود داشتنش برای من که میدانم اگر به دستش می آوردم ساعتی بعد دیگر نبود که یک عمر بر آن رف جا خوش کند که آرزوی من باشد و پنجره ی قدی سبز فلزی با شیشه های رنگی و حفاظی که تا کمر یک بچه چهر ساله میرسید ومن پاهایم را از میان نرده هایش رد میکردم و حیاط را دید میزدم با چند درختش و آنها که دوستشان میداشتم در روزهای مهمانی مادر بزرگ

     و شبستان کوچک  دو در داشت به چپ وراست و اتاق راستی با آن مبلهای قهوه ای مخمل که خداوندگار راحتی بودند در آن خاطره کودکی با مبل مادر گرد و زیبایش... 

     و در سمت راست به اتاق بزرگ با گنجه ها و پنجره ی کوچک که می شد روی دیوار قطورش نشست و کوچه رفت وآمدها را رصد کرد اتاقی که تمام محرمهای عمرم سقاخانه ای داشت با منبر بزرگی که پدر ساخته بود و چه باشکوه بود و قنداقه ی علی اصغری که فکر میکنم نذر سلامت من بود و برایم همیشه وهم آور بود و صبحهای روز عاشورا و احساس سردی خاک و پای برهنه و سریدن سردی صبحگاهی زیر حوله ای که تنها بالا پوشت است پیش از طلوع آفتاب صبح عاشورا و حمام گرم و زبری دانه های خاک گل به گلاب آغشته در عزای حسین وچای شیرین و نان قندی - صبحانه ی نذری و دوباره تو...

     از پله ها پایین می آیم پله های آجری با لبه های چوبی و موکتی سبز با حاشیه قرمز و دوباره برمی گردم به راهرو٬ راهرو که از پنجره اش حوض کوچک آبی پیداست زیر چفته مو دو سه قدم جلو می آیم و در اتاق بزرگتر را تو میروم پدر بزرگ با آن موهای خاکستری و چشمهای خاکستری کنار پنجره قدی چمباتمه نشسته است و از پنجره درخت به را نگاه میکند که باد بهاری شکوفه هایش را نوازش میکند و من یا سلامی کنار کرسی بالای اتاق مینشینم و... 

     دو سه شب پیش به رسم تمام سالهای عمرم به مناسبت بهار مهمان خانه ی پدربزرگ بودم - به زحمت مادر بزگ که عزیز است وخدایش برایمان نگهدارد که ستون است و مرکز دایره ای که ماییم- اما دیگر خیلی چیزها نبود پدر یزرگ و دایی ها که خدا در بهشت جایگاهشان دهد و سلامتی او که بسیار دو ستش میداریم وآرزوی روز ی که سلامت باشد چون گذشته و...

    وتو هم نبودی چون گمگشته ای در خاطر٬ از پس زلزله ای که تو را با خود برد هرچند که فرو نریختی اما فرو ریختندت تا جایی امن برای زندگی به جایت بسازند 

    اما تو در خاطراتم گم شدی همه ی شب پی تو میگشتم اتاقها را آشپزخانه و بالکن را اما نبودی آن کنجی که پدر بزرگ همیشه می نشست اکنون بخشی از کوچه است درخت مو دیگر نیست پنجره اتاق همان پنجره رو به کوچه جایش را به پنجره ی کوچکی داده که کنارش نمی توان نشست و کوچه را دید زد جای دیوار کوتاه انتهای حیاط دیواری است بلند که از آن نمی توان احوال همسایه را پرسید

 

    نمیدانم با تو گوشه ای از دل من میان آن زلزه گم شده

    نمی بینی

   گوشه ی دلم...

 

نوشته شد به قلم در هشتم فروردین 1388 |